شام آخر
لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آ خر دچار مشكل بزرگي شد :
مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح
كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد . كار را نيمه
تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند .
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يك ي از آن
جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش
اتودها و طر حهايي برداشت .
سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز
براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او
فشار م يآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند .
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در
جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند،
چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .
گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند : دستياران
سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و
خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد .
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود،
چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي
« و اندوه گفت! » : من اين تابلو را قبلأ ديد ه ام
داوينچي با تعجب پرسيد : « كي ؟»
‐ سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در
يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از
من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!!!»
برگرفته از كتاب ،« شيطان و دوشيزه پريم » پائولو كوئيلو
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط نیما
|

يك ساعت ويژه
مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج سال ه اش را ديد
كه در انتظار او بود :
‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
‐ بله حتمأ . چه سئوالي؟
‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول م يگيريد؟
مرد با نا راحتي پاسخ دا د : اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي
م يكني؟
‐ فقط م يخواهم بدانم .
- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد . بعد به مرد نگاه كرد و
گفت : م يشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود
كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در
اشتباهي . سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه
هستي . من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت
ندارم .
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست .
مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه م ي دهد فقط
براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر
كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او
براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم
پيش م يآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند .
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .
‐ خوابي پسرم ؟
‐ نه پدر ، بيدارم .
‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني
بود و همه ناراح ت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته
بودي .
پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير
بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و
با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول
كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار
دارم . آيا م ي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه
بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط نیما
|

دوست دارم خنده باشم بر لبانت نقش گیرم
دوست دارم عشق باشم در قلبت جای گیرم
دوست دارم شمع باشم بیاد تو بسوزم
دوست دارم اشک باشم زچشمانت بریزم
      
دوست دارم هر چه هستم هر چه باشم با تو باشم
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط نیما
|

فرشته
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط نیما
|

تا سال ۲۰۵۰امكان دانلود اطلاعات از مغز انسان به رايانه ممكن مىشود
تا سال ۲۰۵۰امكان دانلود اطلاعات از مغز انسان به رايانه ممكن مىشود گروهى از دانشمندان كه در حال امكان سنجى طرح انتقال اطلاعات و هوشيارى از مغز انسان به رايانهها هستند به تازگى اعلام كردهاند كه اين امر تا سال ۲۰۵۰ممكن مىشود.
به گزارش سايت اينترنتى گيك اينفورمد، دكتر ايان پيرسون از دانشگاه بوستون ترير و سرپرست اين مطالعه اعلام كرد كه انسانها تا ۴۵ سال ديگرى با دستيابى به امكان انتقال كليه اطلاعات و هوشيارى از مغز خود به رايانه، در واقع به نوعى حيات ابدى مجازى دست پيدا خواهند كرد.
اين محقق بيان داشت كه فنآورى اطلاعات با سرعت سرسام آورى در حال پيشرفت است و ۴۵سال ديگر اين علم چنان پيشرفت كرده كه دستيابى به فنآورى مذكور تا آن زمان واقع بينانه به نظر مىرسد.
به گفته دكتر پيرسون، تا سال ۲۰۵۰انتقال كليه اطلاعات و آگاهىهاى موجود در مغز انسان به رايانه ممكن مىشود اما هزينه اين امر در آن زمان زياد خواهد بود و تنها افراد ثروتمند خواهند توانست موجودى درون مغز خود را به رايانه دانلود كنند.
وى افزود: تا سال ۲۰۷۵يا ،۲۰۸۰فنآورى انتقال اطلاعات و هوشيارى از مغز به رايانه ارزان شده و در دسترس همگان قرار خواهد گرفت.
دكتر پيرسون تاكنون در زمينههاى رياضيات، فيزيك نظرى، شبكههاى نورى، تكامل شبكههاى رايانهاى باند پهن و علم فيزيولوژى فعاليت كرده و معتقد است كه نوجوانان امروزى در آينده شاهد به ثمر نشستن فنآورى دانلود آگاهىها از مغز به رايانه خواهند بود.
دكتر پيرسون براى نشان دادن روند سريع پيشرفت فنآورى اطلاعات اين مثال را مطرح كرد كه دستگاه بازىهاى رايانهاى پلى استيشن 2 ،از نظر توان محاسباتى با ابر رايانههاى ۱۰سال قبل قابل مقايسه است و داراى حدود ۱درصد از توان محاسباتى مغز انسان است.
وى افزود: اگر روند توليد دستگاههاى پلى استيشن همچون گذشته ادامه يابد، احتمالا دستگاه پلى استيشن ۵داراى قدرت محاسباتى برابر با توان مغز انسان خواهد بود.
اين محقق عقيده دارد كه هوشيارى انسان بر پايه اطلاعات جمعآورى شده از دنياى خارج و همچنين ساير نواحى مغز ايجاد مىشود و هر بخش از مغز انسان هوشيارى را بر پايه يك حس پردازش مىكند.
به گفته پيرسون، ساخت ابر رايانههاى هوشيار تا سال ۲۰۲۰ميلادى ممكن مىشود و سال ۲۰۵۰نيز زمان انتقال هوشيارى انسانها از مغز به رايانهها خواهد بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط نیما
|

انتظار
شاید آدم های عادی نفهمند که آدم های عاشق چی میگن
شاید گنجیشکا نمدونند که قناری ها برا ی چی می خونند
شاید ستاره ها نمدونند که ماه پور نور تره
شاید خورشید راهشو اشتباهی اومده
شاید اون لکلکه تنها هنوزم تو راه سفره
چرا پاکی سیاووش به ظلمت اسیره.....
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط نیما
|

تصمیم آخر
شاید منتظر بودم که همون لحظه جوابم رو بده شاید می خواستم که بهم نگه نه شاید ندونی که گفتن چند کلمه می تونه آدم رو از عرش به فرش و از زمین به عوج آسون برسونه
یه حس غریب بهت میگه که چی می خواد بگه ولی نمی تونی قبول کنی می گی نه آخه چه جوری دلش اومد شاید باور نداشته اخه به چی شاید به اون چیزی که تو رو به اینجا کشونده به اون چیزی که اون نمی خواد قبول کنه به اون امیدی که منو کشوند اینجا به اون امیدی که شاید فردا تو زندگی بهش احتیاج داریم من خودم رو قبول کردم اما نه تنها بلکه با تو بی تو نه
شاید آخرین نمره ای رو که من آوردم تنها برای بیست نبود شاید آخرین غذایی رو که خوردم برای خودم نبود شاید آخرین حرفی که میزنم برای تو باشه شاید آخرین نگاهم به چشمای تو باشه
آخه نمیدونم چرا چون خوب میدونم چه جوری شروع شد چون خوب میدونم چی می خوام چون نمی دونم برای چی بهم لبخند زد چرا با لبخند گفت نه چرا تمومش نکرد چرا نزاش برگردم همه چی رو فراموش کنم
شاید اگه اون لحظه اون لحظه ی غریب و تنها اون تصمیم رو نمی گرفتم می دونستم که فردا باید چیکار کنم ولی بعد از اون تصمیم آیندم برام توصیفی از زندگی کرد که دیگه نتونستم حتی یه لحظه از فکرش بیام بیرون...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط نیما
|

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواخم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه ان ثانیه ها خواهم مرد
شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط نیما
|

شاعر و فرشته
شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند...
فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته....
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعر
هایش بوی آسمان گرفت....
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق
گرفت...
خدا گفت دیگر تمام شد...دیگر زندگی برای هر دوتان
دشوار می شود....
زیراشاعری که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک
است....و
فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش کوچک
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط نیما
|

اگر دنیای ما دنیای سنگ است سنگینی سنگ هم قشنگ هست
اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن بس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 12:36 بعد از ظهر توسط نیما
|

گفتمش: دل میخری؟
پرسید چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
.....................................
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط نیما
|

هروقت که به یاد تو می افتم
احساس ميكنم بايد چيزي بنويسم چند خط از عشق ،چند خط از دريا،
چند خط از ابر، چند خط از فرشته ها وچند خط از مهرباني ... در اين
زمانه اي كه نه روي سنگها مي شود چيزي نوشت ونه روي آبها براي
تو نوشتن چه لذتي دارد.
بايد از تو بنويسم . خوب مي دانم چرا؟ وقتي در هواي تو نفس مي كشم
چشمهايم جز تو را نمي بينند ودستانم جز تو را لمس نمي كنند. وقتي
سرشكستگي و تنهايي ام را به مهماني خلوطم مي برم و درهاي خيال را
بر روي خود مي بندم در انتهاي اين بست هم مي دانم كه بايد از تو
بنويسم.
عزيز دلم! چشمهايت را دوست دارم. مرا به ياد روياهاي سبز ودلپذيرم
مي اندازد. دنيا را بارها در چشمهايت ديده ام.
خودم ديدم كه يك روز صبح خورشيد پلكهايت را باز كرد و آرام از آن
بيرون آمد . چشمهاي خودم را نيز خيلي دوست دارم .
چون هر وقت هواي بي تو بودن سنگين مي شود و دلم از فراقت آتش
مي گيرد. آن قدر اشك مي ريزد ومي بارد تا لايه ي شفافي از عطر تو
شعله ها را فرو بنشاند. هر شب بر بام رؤياهايم مي ايستم تا شايد دست
در دست ماه به ديدنم بيايي .
هر چقدر هم كه دور باشي دست فرشتگان را مي گيرم ونيلوفرانه آن
قدر از ستاره ها بالا مي آيم تا به تو برسم
« دوست دارم به جاي پرهاي پروانه نگاه تو را در ميان دفتر شعرم بگذارم »
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط نیما
|

حرفی از نام تو
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم سکوتم آب شد
چشم بستم بسترم آتش گرفت
در زدم کس این قفس را وا نکرد
پر زدم بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم دفترم آتش گرفت
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط نیما
|

کهکشان
دوستان گرامی، با ما همراه شوید تا با یکدیگر، سفری هیجانانگیز را آغاز کنیم، سفری از اوج ناپیدای کهکشانها تا اعماق پنهان ملکولها و اتمها، سفری بهسوی شناختی هرچند بسیار کم از اعمال عظیم خداوند در طبیعت اطراف و جهانی که در آن زیست میکنیم.پس کمربندها را سفت ببندید، مبادا در اعماق فضا گم شوید!
ما کجا زندگی میکنیم؟
آیا تا بهحال برایتان پیش آمده که در شب به آسمان بالای سر خود نگاه کرده، این سؤال را از خود بپرسید؟ حقیقت این است که ما در جهانی بسیار پهناور و بیکران زندگی میکنیم. کرۀ زمینی که از نظر ما، از هیبت و شکوه خاصی برخوردار است، در مقایسه با عظمت جهان، جرم بسیار ناچیز و حقیری است. حتی کرۀ خورشید، ستارهای که زندگی ما و دیگر موجودات روی زمین بستگی تام به آن دارد، تنها قطرهای بسیار کوچک از اقیانوس عظیم جهان است. برای درک آسانتر این عظمت، میتوان ارقام و اندازهها را به میزانهایی قابل درک و ملموس برای ذهنمان تبدیل کنیم که بعداً به آن میپردازیم اما ابتدا چند تعریف:
۱- یک شعاع نور، میتواند در یک ثانیه، ۳۰۰ هزار کیلومتر را طی کند! (ماشین شما این مسافت را در چه مدت طی میکند؟!)
۲- سال نوری مسافتی است که نور در عرض یکسال طی میکند.
۳- نور خورشید حدوداً ۸ دقیقه طول میکشد تا به زمین برسد.
۴- کرۀ زمین همراه با ۸ سیارۀ دیگر به دور ستارهای به نام خورشید در گردشند. نام این خانوادۀ مهربان منظومه شمسی است.
۵- منظومه شمسی عضوی از خانوادهای بسیار شلوغ به نام کهکشان راه شیری است، کهکشان راه شیری، حدود ۳۰۰ میلیارد ستاره دارد که خورشید ما تنها یکی از معمولیترین آن ستارگان است. عظمت بعضی از این ستارگان تا حدی است که تمام فاصلۀ زمین تا خورشید را کاملاً پر میکنند. برخی از زمین ما هم کوچکترند!
۶- خانۀ ستارگان، کهکشانها هستند. هر کهکشان مجموعهای است حدود ۱۰۰-۴۰۰ میلیارد ستاره و یک کهکشان بهطور متوسط ۲۰۰ هزار سال نوری طول دارد. یعنی نور، ۲۰۰ هزار سال طول میکشد که از یک سوی کهکشان بهسوی دیگر برسد.
۷- در جهان، میلیونها کهکشان وجود دارد. عمر پیرترین این کهکشانها به حدود ۱۳ میلیارد سال میرسد. این در حالیست که عمر زمین و خورشید تنها ۵ میلیارد سال است.
حال فرض کنید کرۀ زمین بهقطر یک سانتیمتر است یعنی نصف یک بند انگشت من و شما. اگر زمین این اندازه باشد فکر میکنید حالا خورشید چه اندازهای است؟ بله، خورشید کرهای به قطر ۱ متر یا صد سانتیمتر خواهد بود. حالا فکر میکنید این خورشید ۱ متری در چه فاصلهای از زمین ۱سانتیمتری ما قرار دارد؟ ۱ متری؟ ۱۰ متری؟ ۵۰ متری؟ نه، از آن هم دورتر! با مقیاس فوق زمین در ۱۱۵ متری خورشید خواهد بود! حالا صبر کنید، سفر ما لحظه بهلحظه هیجانانگیزتر میشود. خوب، گفتیم که خورشید ما و زمین عضوی از خانوادهای شلوغ به نام کهکشان راه شیری است و در این خانواده ۳۰۰ میلیارد ستاره خواهر و برادر وجود دارند. نزدیکترین ستاره به خورشید ما، در این فضای کهکشانی، ستاره "آلفا قنطورس" است. میدانید این نزدیکترین خواهر خورشید در چه فاصلهای از خورشید سکونت دارد؟ در ۳۸ کیلومتری! یعنی خورشید یک متری ما تا ۳۸ کیلومتر دورتر، هیچ همسایهای ندارد.
حالا با این زمین یک سانتیمتری، خورشید یک متری و خواهری که در ۳۸کیلومتری خانه دارد، کهکشان راه شیری ما چه قدر قطر دارد؟ با این مقیاس کوچک، کهکشان راه شیری مساحتی با قطر ۲ میلیون و هفتصد هزار کیلومتر دارد! حالا فکر میکنید در این ابعاد کوچک شده، کهکشان همسایۀ ما، در چه فاصلهای از کهکشان راه شیری قرار دارد؟ در ۱۸ میلیارد کیلومتری! تازه ما هنوز سخن از دیگر کهکشانهای عالم نکردهایم و نگفتهایم که در جهان ما میلیونها کهکشان وجود دارد، که در هر کدام، میلیونها میلیون خورشید میدرخشند و اینکه خودِ کهکشانها عضو خانوادهای بزرگتر به نام خوشههای کهکشانی هستند و هر خوشه کهکشانی خود شامل هزاران کهکشان است و تازه این خوشههای کهکشانی خود عضو مجموعهای عظیمتر بهنام اَبَرخوشههای کهکشانیاند!
در دهۀ اخیر دانشمندان تلسکوپ فضایی هابل (که در مدار زمین در گردش است و قویترین تلسکوپ دنیا است) را بر نقطهای تاریک در آسمان که با تلسکوپهای معمولی خالی از هر ستاره بود، متمرکز کردند و در این نقاط شاهد هزاران هزار کهکشان بودند، یعنی در اعماق هر نقطهای در آسمان بالای سر ما، در آن اعماق، هزاران هزار کهکشان وجود دارد! در نومیدی، بسی امید است؛ پایان هر نقطۀ تاریک، هزاران کهکشان سپید است.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط نیما
|

پشت هیچستانم
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هيچستان جايي است
پشت هيچستان رگ هاي هوا ، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند ، از گل واشده ی دور ترين بوته خاك
روي شن ها هم ، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند
پشت هيچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود ،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است
به سراغ من اگر مي آييد ،
نرم و آهسته بياييد ،
مبادا كه ترك بر دارد
چيني نازك تنهايي من .
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط نیما
|

ديدی عشقی
نبود در تار و پودش ديدی گفت عاشقه عاشق
نبودش
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردی نمونده پيشت، ديدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توی دنيای خاموشی ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، ديگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستی توی اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم كه تو می دونی،سرخاك
تو می ميرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گيرم
دل از
تو
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط نیما
|

...
دختر از دوست پسرش میپرسه من خوشگلم !!؟؟
پسر میگه:نه!!
دختر گفت:دوسم داری ؟؟
پسر گفت:اصلا!!
دختر گفت: اگه بمیرم برام گریه می کنی ؟
پسر گفت : هرگز!
دختر بغضش ترکید و چشماش پر از اشک شد ...
پسر بغلش کرد و بهش گفت:تو خوشگل نیستی بلکه زیباترینی
تو رو دوست ندارم چون عاشقتم.
اگه تو بمیری برات گریه نمی کنم من هم میمیرم.....
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط نیما
|

معراج
گفت: آنجا چشمه خورشید ها ست
آسمان روشن از نور و صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست
باز من گفتم که: بالا تر کجاست؟
گفت: بالاتر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشت آسمان بی انتهاست
باز من گفتم: بالاتر کجاست؟
گفت: بالاتر از آنجا راه نیست
زان که آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما عرش خداست
باز من گفتم: که بالاتر کجاست؟
لحظه ای در دیدگانم خیره شد
گفت: این اندیشه ها بس نارساست
گفتمش: از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداری که گفتاری خطاست
دورتر از چشمه خورشید ها
برتر از این عالم بی انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فکر ماست
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط نیما
|

رویا
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترک افسانه مي خواند
نيمه شب در کنج تنهايي
بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي کشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد...پرهاي کلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه ي موي سياهش را.
مردمان در گوش هم آهسته مي گو يند
آه...او با اين غرور و شوکت و نيرو
در جهان يکتاست
بي گمان شهزاده اي والاست
دختران سر مي کشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يک پندار
شايد او خواهان من باشد
ليک گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بينيد
او از اين گلزار عطر آگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش کوچه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
مقصد او...خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يکدگر آهسته مي پر سند
کيست پس اين دختر خوشبخت؟
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست...آري... اوست
آه اي شهزاده اي محبوب رويايي
نيمه شب ها خواب ميديدم که مي آيي
زير لب چون کودکي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره بسي دور است
ليک در پايان اين ره...قصر پر نور است
مي نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
مي خزم در سايه ي آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش کو چه هاي شهر
ضربه ي سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي کشم همراه او زين شهر غمگين رخت
مردمان با ديده ي حيران
زير لب آهسته مي گويند
دختر خوشبخت......
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط نیما
|

لاله
_________***__*_**** ___________ ____________**__**_____* __________ ___________***_*__*_____* _________ __________****_____**___****** ____ _________*****______**_*______** __ ________*****_______**________*_** ________*****_______*_______* _____ ________******_____*_______* ______ _________******____*______* _______ __________********_______* ________ __***_________**______** __________ *******__________** _______________ _*******_________* ________________ __******_________*_* ______________ ___***___*_______** _______________ ___________*_____*__* _____________ _______****_*___* _________________ _____******__*_** _________________ ____*******___** __________________ ____*****______* __________________ ____**_________* __________________ _____*_________* __________________ _____________*_* __________________ ______________** __________________ ______________* __________________
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط نیما
|

|